تبليغاتX
پی پی جوراب بلند

پی پی جوراب بلند


حدود دو سال پیش آخرای زمستون توی یه ماشین نشسته بودم و یه پسری داشت از خودش می گفت.

گفت: اسم صمیمی ترین دوستم پر....م.

پرسیدم: فامیلش ب.... و اون گفت چرا و خندیدیم و خلاصه یه کوچولو آشنا از آب در اومدیم.

دیشب توی یه ماشین نشسته بودم و یه پسری داشت ازم سوال می کرد و سعی می کرد بیشتر بدونه.

گفت تو نرم افزاری ها پ... را می شناسی؟

گفتم: تو اونو از کجا می شناسی؟

و خوب یه جورایی زیادی آشنا در اومدیم. جالبه که آدم همه دوستا و فک و فامیل یکی را دیده باشه غیر این یکی!

انگار داستان ما تمام شدنی نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 6:49 PM توسط |


متخصصین، مشاوران، صاحبنظران و .... چه می خواستم بدون چه نه

اگر ازشون سوال کرده بوده باشم یا نه به هر حال کلا همه متفق القولند که:

بنده این هابیتی را لوس نموده و خیالش را از بابت خودم راحت کرده ام.

همه چیز به کنار، اصلا برگشتنش هم مهم نیست ولی اینکه من همچین کاری کرده باشم اعصاب برام نمی زاره.

هی با خودم تکرار می کنم:

"من خیلی متاسفم که قدر خودم را ندونستم و به تو اجازه دادم چنین رفتاری با من داشته باشی و منو به عنوان زاپاس یه دختر دیگه گذاشته باشی. اونم  دختری که در حد و اندازه خودم نمی بینم کرده باشی. "

البته اینا یه سری جمله کلیشه ای که به آدم جرات می ده بالاخره یه چیزی به طرف مقابل بگه. ساکت نباید نشست. وقت هنر است و ....

اما خیلی کار سختیه! یه کاری کنی طرف احساس کنه از دستت داده!!!!!!!!!!

من هر چی ریز و واریز می کنم کار خاصی برای این پسر نکردم اما فکر اینکه تو ذهنش اینقدر همه چیز را راحت بپنداره خیلی وحشتناکه.

برگشتنش به این راحتی ها نیست. اما مسئله اینه که خودش نمی دونه و برعکس فکر می کنه!!!!!!!!!!۱

باید کاری کرد. یه کار مهم

انتقال حس از دست دادن به یه آدم دیگه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 9:41 PM توسط |


من همیشه در حال تجربه احساسات عجیب و غریب و جدید هستم.

نه که هر روز این اتفاق بیافته اما خوب حد اقل سالی چند بار اینطوری می شه

یادم می یاد تولد سال ۸۶ یاشار و نگین با هم همزمان به من اس ام اس دادن و تولدم را تبریک گفتن

و من داشتم از ناراحتی منفجر می شدم

خیلی احساس بدی بود که فکر کنی دو نفر حتما بخوان همه چیز را یادت بیارن و بکوبن کف کله ات

کله آدم شبیه اون خرچنگا می شه که میمونه خرمالو نارس روش انداخت

در تلاش هایی که برای وسواس فکری روی خودم انجام می دادم با تمام افسردگی و مسائل حاشیه ای مثل تحمل رقیب در خیال و به کمک کتاب حافظ و خلاصه این جور حرفها....

لحظه ای که با خودم تصمیم می گرفتم به این هابیتی قلمبه بگم دیگه حق نداره با من هیچ ارتباطی داشته باشه تا من کامل فراموشش کنم

قبل از اینکه این کار را بکنم به خودم می گفتم "نه این یه سوژه است برای اینکه وسواس فکری ات خوب بشه..."

چند شب پیش سکوت چند وقته ام و تلاش برای تظاهر به بازی کردن به حدی رسید که دیگه قات زدم و بعد از کلی فکر و بررسی وضعیت صلاح دیدم یه اس ام اس در وکنم

خلاصه ای از متن بالا را با سانسور موارد مربوطه به اون گیس بریده براش فرستادم و هیچ.

بعد از ۲۴ ساعت پیغام اومد که "نمی دونم چه کاری از دستم بر می یاد" یا  از این چیزها

عصبانی شدم که انگار من محتاجم و اینا، اما جواب ندادم

۱۰ ساعت بعد از اون اس ام اس و قرار ملاقات

باورم نمی شد بعد از چند ماه میخواد منو تنها ببینه

داشتم بال در می آوردم. چقدر دلم براش تنگ بود. بدون سر و صدای دوستان و اکیپ و غیره و ذالک می تونستم ببینمش و حتی تو چشاش خیره شم.

استرس داشتم. می ترسیدم داد و بیداد کنه سرم که این چرت و پرتا چیه و ...

دیدار عجیبی بود:

اون آروم و من آروم .اون ناراحت و من خوشحال. عجیب تر از اون اینکه باز راجع به دختره حرف زد

باز عجیب تر اینکه من چقدر خونسرد بودم. انگار یکی دیگه بود. اصلا نمی دونم چطوری اون جمله ها را بیان کردم. خیلی راحت. گفتم چون از دوست دخترت خوشم نمی یاد به نفعت که راجع بهش درد دل نکنی. من تضمینی در مورد حرف هام نمی دم.

باز هم عجیب تر اینکه از من به خاطر این کارش معذرت خواهی کرد و گفت که از بس تو فشاره نمی تونه هیچی نگه و هی از دهنش می پره.

خلاصه که خیلی حرف های دیگه هم زده شد مخصوص خودمون دو تا و خیلی مکالمه خوبی بود(کاملا بالغ بالغ)

و من از دیروز تا حالا خیلی خوبم. انگار که حتی یک هزارم درصد هم افسردگی ندارم. تازه هیچ کوفت دیگه ایم هم نیست.

اصلا برام مهم نیست که اون داره برای زندگی اش با یه نفر دیگه تلاش می کنه. حتی مهم نیست نتیجه چی می شه. حتی به این فکر نمی کنم که چقدر دوستم داره یا نه یا هیچ سوال دیگه ای.

مطمئن تر می گم اگر تونست تغییر کنه بر می گرده و منو انتخاب می کنه اگر نه تا آخر عمر تو فکر منه. بیچاره زنش.

اما حتی اینا هم مهم نیست

یه جور احساس عشق نسبت بهش دارم. با اینکه هنوز بهش وابستم اما خیلی راحتم که اون کس دیگه ای داره و حق داشته و طبیعی و هزار تا چیز دیگه.

و احساس عجیبی دیگه ای که دارم اینه که یه جور خاصی احساس می کنم خیلی خیلی به این آدم نزدیکم. بیان کردنش سخته. نمی دونم چطور بگم چه احساسیه

 اما  به هر حال باز هم

من تغییر کردم!

کاری را کردم که تا حالا نکرده بودم و غیر از سبکی احساسی عجیب را در دنیا تجربه کردم که تا حالا تجربه نکرده بودم. الان لیست احساسات خوبم که با خنده شروع می شه با این احساس عجیب خاتمه پیدا می کنه.

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 4:44 PM توسط |


می گن خیلی چیزها را نباید به پسر ها گفت اما من ترجیح می دم راحت و سبک زندگی کنم. از بازی کردن متنفرم و برام اهمیت نداره بعدا یک آدم معین یا همه آدم ها بخوان توی تخیلاتشون به خودشون امتیاز بدن یا هر چرند وراست و دروغی که می خوان زندگی کنن. بعد از ۲ ماه و اندی سکوت برای هابیت نوشتم:

در عمق همه آنچه به بدی در رابطه مان بود

و من همه آن بن بست ها را "اذیت" نامیده بودم

- چیزی که برای تو آشنا می نماید:

سبب خنده ما با هم:

"اذیت می شم. "

- دلایلی برای با هم نبودنمان یافتم!

پس از همه با هم بودنمان

هیچ نماند جز خوبی، عشق و دیگر احساسات پاک بشری.

خاطرات خوبم را توشه راه آینده نا معلوم قرار دادم

تا صبور باشم و پر امید

تا بر داشتن عشقی ناب بر خود ببالم

و بدین گونه تنهایی را تاب آورم.

این کوله بار من است

راست یا دروغ همین تصویر را با خود خواهم برد!

نخواهم گذاشت تلاش های تو در بر اثبات توهم آن به نتیجه برسد.

دیگری را در کنارت تحمل نخواهم کرد

چرا که دلم نمی خواهد

دلم نمی خواهد دوست معمولی تو باشم

دلم نمی خواهد همراه و مشاور تو باشم

اگر هنوز هستم این احساس من است.

با تمام احترام دوستی را نخواهم پذیرفت

چرا که دوستانی خوب در کنارم دارم

تحفه های تو برای دوستی اگر چه در نظرت ارجمند است

و منتی بسیار بر سرم خواهد بود

اما در مقابل لطف دوستانم هیچ نمی نماید

عشق خوب من، تکبر دیدت را گرفته و رسم دوستی با همچو  منی را نمی دانی

دوستی ات هم با همان ها باشد که بر من برگزیدی!

آری

درک بازی های تو همیشه سخت است.

حضم حقیقت از آن سخت تر!

.

.

.

تماما بهانه ای بود تا بگویم

برای آنچه با نام "امین" می شناختم دلم تنگ است.

به اندازه دور ترین ستاره آسمان که چون نقطه ای محو کور سو می زند.

نمی دانم چه اصراری است برای شکستن این دل رنجور

نیم نگاهی از من دریغ می داری، باکی نیست

به رخ کشیدن رقیبی نا هم سنگ

که در خود تو نیز جز تظاهر بر بودنتان چیزی نمی بینم

چه اصرار داری؟

 

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 6:27 PM توسط |


شاید یک ساله که نوشتن برام سخت شده، شاید هم خیلی بیشتر

نمی دونم چرا اما خوب گاهی اینطوری می شه

خیلی وقت ها توی ذهنم می نویسم اما فقط توی ذهنم

اینها هم تیتر هاش:

- منافق

- هابیت رفت

- روس، انگلیس یا آمریکا

- ازدواج، تنهایی، فرهنگ جدید

- دوست داشتن، یادم نمی یاد

- سریال ۲ ساله خواب های یاشار

- و...

دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم، دلم می خواد تلاش کنم اما نمی تونم، زندگی توی خلاء هیچ دردسری نداره اما تکراری شدن یعنی مرگ تدریجی

مرگ برای یک موجود فوق بشری خیلی زود به نظر می رسه!

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388 11:30 PM توسط |


اون از سرزمین هابیت ها اومده، اما چون یادش نمی یاد بدش می یاد بهش بگی هابیتی!

شاید چون هابیتی ها پشمالو هستن بدش می یاد

اما اون یه هابیتی واقعیه! کوچولو و پشمالو با همه علایق خاص آدمی زادی

فقط به جای قهوه عاشق هات چاکلت!

کلا از چیزهایی با مخاطره و استرس زیاد بیزاره و دوست داره یه زندگی قشنگ را ادامه بده. با امنیت هر چه بیشتر

خیلی وقت ها می تونی از دستش قاه قاه بخندی، چون همه ذکاوتش را در راستای دست انداختن به کار می بره

جالبیه اون اینه که خیلی خوش قلبه و همش همه را دوست داره

زود یادش می ره بقیه چه کار کردن و تا دوباره پا رو دمش نذارن یادش نمی یاد

خیلی مهربون و با محبته. در حد تیم ملی

متخصص محبت های خاص و دوست داشتنی. اگه دلش بخواد و تصمیم بگیره تا اوج می تونه ببرتت که کفت ببره!

و خیلی خیلی چیزای دیگه که چون خوابم می یاد نمی تونم بنویسم

اما

امان از زبون اصفهانی ها...

و امان از وقتی که یکی این حس را داشته باشه که

I am ok, you r not ok

توی زندگی اش لذت هایی را بیشتر از همه دوست داره که آدم های تکراری وقت که هیچی حتی حوصله فکر کردن بهش را ندارن.مثل اینکه حیاط کوچولوی خونشون را که فکر می کنه باغ هزار جریبیه آب بپاشه و یه چایی اونجا بخوره

قدرت یادگیری بالایی داره و این موضوع اون را خیلی زیاد توی زندگی اش پیشرفت می ده. اینقدر که خیلی راحت شب تصمیم می گیره درس بخونه و صبح فردا شروع می کنه

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 11:47 PM توسط |